دلم بقل تنهایی و اغوش ساده دل بودنت را هوس کرد ...
ان چشمان پر اشک من همان مجوزش بود تا شاید دلی اتش بگیرد و جانی دوباره تولد پیدا کند ...
سخت پیچیده حرف نباید زد...
امروز وقتی در پایتخت قدم میزدم مردم را شبیه خودم ندیدم شاید من به درد انجا نمیخوردم ...
سوار ماشین شدم یه ساعته خونه ...
دل بستن در وجودشان نبود ...
فقط انگار دلدار دود و تاریکی و دل دهنده راضی به آن ...
با کفشهات روی فرش نیا ...
آن فرش صاحب داذد ...
مسئولین این را بفهمید ...
چرا مسواک نزدی ...
و من خوابم برد ...
برچسب:
نویسنده: مهتاب عابدی